![]() |
![]() |
|
| دربــاره هــمــه چیـــز و هـــیــچ چیـــز |
|
یادش بخیر . . .
انگار همین دیروز بود . . . نیمکت پارک . . . . دو عاشق بر رویش . . . . . دست در دست هم . . . . فکری نداشتند . . . . فقط کنار هم بودن برایشان مهم بود . . . . سر دختر بر روی شانه ی پسر . . . . به بالا می نگریستند . . . می خندیدند . . . . اشک می ریختند . . . . دختر ، پسر را خیلی دوست داشت . . . . پسر ، دختر را خیلی دوست داشت . . . . همدیگر را خیلی دوست داشتند . . . . بگذریم . . . پ . ن : بــــــیـــــــــــــــقــــــــ . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت توسط محمد زندی |
|
|
وقتی یکی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید ./
وقتی یکی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است ./ وقتی یکی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست ./ وقتی یکی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است ./ وقتی یکی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد ./ وقتی یکی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند ./ وقتی یکی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد ./ وقتی یکی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید ./ وقتی یکی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست ./ وقتی یکی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست ./ وقتی یکی را دوست دارید ، به زندگی هم عشق می ورزید ./ خیلی خوبه آدم یکی را دوست داشته باشد و یکی هم آدم را . . . . ./
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت توسط محمد زندی |
|
|
من جلو نشسته بودم ، یه پسر جوون پشت سر من بود و دو تا دختر جوون هم بغل دست پسره . تاکسی به راه افتاد . یه خرده که رفتیم راننده شروع کرد به حرف زدن : آخه این چه وضعیه ؟ اینم شد مملکت ؟ داریم با بدبختی زندگی می کنیم ، از صبح تا شب گاز و کلاچ و دنده و تهشم هیچی به هیچی . . . خدا وکیلی شماها که جوونید راضید از این وضع ؟ پسره که پشت من بود گفت : من که راضیم ( یه جوری گفت راضیم انگار داره درباره پسر 4 سالش صحبت می کنه ) ، خوبه دیگه ، مگه بده ؟ آروم داریم زندگی می کنیم دیگه . . . یکی از دخترا گفت : منم راضیم ( نخیر ، انگار همه راضین ، پس گور بابای ناراضی که راننده باشه ) ، کشور به این خوبی ، مگه چشه ، به نظر من ایرانیا تو دنیا تکن . . اون یکی دختره هیچی نگفت ، اما از سکوتش معلوم بود اونم راضیه ! . . راننده که تقریبا 50 یا 60 سالش می شد یه نگاه چپکی به من کرد و گفت : شما چی جوون ؟ راضی یا ناراضی ؟ همچین می پرسه انگار همونجا تو ماشین داریم مملکت رو عوض می کنیم . یه نگاه چپکی مثل خودش بهش انداختم و گفتم : راضی یا ناراضی ، چه فرقی می کنه ؟ هر چی باشه داریم زندگی می کنیم دیگه . . . پسره که پشت من بود گفت : نه ، اینجوری نمیشه ، باید بگید راضی هستید یا ناراضید ؟ نخیر ، اینا ول کن نیستن ، قضیه رو جدی گرفتن ، دیدم اگه بخوام بگم ناراضیم یه ساعت باید با اینا چک و چونه بزنم که چرا و چگونه ناراضیم ، بخاطر همین گفتم : خب . . . منم راضیم ، خوبه دیگه آقا ، داریم زندگی می کنیم دیگه ، همه چی هست ، الحمدلله هیچ مشکلی هم نداریم و خوب و خوش داریم دور هم زندگی می کنیم . . . راننده از لحن شوخم فهمید دارم یه جورایی پارادوکسیکال حرف می زنم . دختره که ساکت بود یه پوزخندی زد و چیزی نگفت . اما معلوم بود خندش گرفته و خودش رو به زور نگه داشته . . . همه ساکت بودیم . . یه خرده که رفتیم جلو دوباره راننده شروع کرد : آخه این چه وضعیه ؟ خدا وکیلی چه وضعیه ؟ ( ای بابا ، این تا مملکت رو کله نکنه بی خیال نمی شه ) این همه جوون بیکار داریم ، اینم شد کشور ؟ جوون که نباید بیکار باشه ، زمان ما هیچ جوونی بیکار نبود . . برگشتم یه نگاه گذری به عقب انداختم . پسره داشت با موبایلش بازی می کرد . دختره که راضی ! بود داشت فرنج ناخنش رو نگاه می کرد ، اون یکی دختره که ساکت بود هم داشت فرنجای ناخن دختر راضیه رو نگاه می کرد . . . راننده ادامه داد : الان شما ، ( منظورش من بودم ، چون دوباره یه نگاه چپکی به من انداخت ) ، شما چرا باید از این وضع راضی باشی ؟ نه دیگه خودمونیم ، آخه چرا نباید بتونی ناراضی بودن خودتو اعلام کنی ؟ یه نگاه چپکی بهش انداختم و گفتم : ای آقا ، شما هم دلت خوشه ها . . . حالا شما فکر کن من ناراضی بودن خودم رو اعلام کردم ، خب بعدش چی ؟ بعدش همین همینه و هیچی تغییر نمی کنه . . . راننده گفت ( خدا رو شکر نگاه چپکی بهم نکرد ) : آخه عزیز من ، شما اعلام کن ، مطمئن باش یه تغییراتی صورت می گیره . . پسره که پشت سر من بود گفت : نه ، نمی شه جناب . با یه نفر و دو نفر که نمی شه ، باید همه بخوان . . راننده گفت : مگه همه نمی خوان ؟ دختره که راضی بود گفت : نه که نمی خوان . . . اومدم به حالت شعر بگم ( چرا نمی خوان ؟ ) دیدم زشته وسط بحث جدی بخوام مزه پرانی کنم . هیچی نگفتم . راننده گفت : همینه دیگه ، با هم متحد نیستن این مردم . . . یهو دختره که ساکت بود خیلی جدی گفت : خیلی ببخشیدا ، می شه این بحث مسخره رو جمع کنید و مثلا به جاش درباره اینکه چرا توپ فوتبال گرده صحبت کنیم ؟ همه یهو ساکت شدند ، راننده تو آینه یه نگاه چپکی به عقب انداخت . من که جرات نکردم برگردم عقب . پسره و دختر راضیه هم هیچی نگفتن . یه چند دقیقه ای که تو سکوت گذشت پسره گفت : من همین بغلا پیاده می شم . . راننده یواش یواش اومد بغل و ترمز کرد . پسره کرایه شو داد و پیاده شد . راننده حرکت کرد . یه خرده که گذشت دیدم راننده زیر لب می گه : آخه این چه وضعیه ؟ اینم شد زندگی . . . هممون ساکت بودیم . نمی دونم چرا سوال دختره مبنی بر اینکه چرا توپ فوتبال گرده ذهنمو مشغول کرده بود . . . زد به سرم ازش بپرسم . برگشتم عقب و گفتم : خیلی عذر می خوام ، می شه بگید چرا توپ فوتبال گرده ؟ دختره همچین نگام کرد فکر کردم مار نیشش زد . اون یکی دختره که راضی بود زد زیر خنده . راننده هم یهو ترکید و شروع کرد به خندیدن . ( یه جوری می خندید انگار از بچگی تا حالا اصلا نخدیده ، بنده خدا از چشماش اشک میومد ) آخه جالبیش اینجاست من خیلی جدی پرسیدم . . خلاصه ، راننده و دختره که راضی بود می خندیدن و من و دختره که ساکت بود جدی بودیم . البته دختره یه جوری نگام می کرد که فکر کنم داشت واسه سر به نیست کردنم نقشه می کشید . . . روم رو برگردوندم و نشستم سر جام . به ما نیومده سوال بپرسیم . . . راننده یواشکی به من گفت : دمت گرم ، حال کردم . . مونده بودم چی بگم بهش . یه خرده که گذشت دختره که راضی بود گفت پیاده می شه . راننده زد بغل و دختره پیاده شد و رفت . موقع پیاده شدن هنوز نیشش باز بود . من موندم و قاتلم که پشت سرم نشسته بود . طفلی دختره فکر کرد مسخرش کردم ، اما من جدی پرسیدم ، بگذریم . رسیدیم آخر خط . کرایه هامونو دادیم و پیاده شدیم . موقع پیاده شدن راننده به من گفت : ایشالله بازم به تورم بخوری ، خیلی باهات حال کردم . یه لبخندی زدم و خداحافظی کردم و رفتم . چند قدم از ماشین دور شده بودم که دیدم یه دختره از پشت سر داره صدام می کنه : آقا . . . . . آقای محترم ؟ چون صدا نزدیکم بود حدس زدم هرکیه با من کار داره . برگشتم و بلــــــــــــه ، خودش بود . دختری که ساکت بود . اومدم لبخند بزنم و با خنده ازش استقبال کنم که ناغافل یه چیزی محکم خورد تو سرم . چشمتون روز بد نبینه ، با کیفش همچین کوبوند تو سرم که عین کارتونا گنجشک دور سرم پر می زد . اما نه ، تازه اولش بود ، کیف رو انداخت اونور و اومد سمتم ، از شانس منه بدبخت یه کاراته باز به پستم خورده بود . اومد سمتم و دقیقا یه لگد مثل لگدایی که بروس لی مرحوم به آدم بدای فیلم می زد ول داد سمت من . منم که اون لحظه گیج و منگ شده بودم و مثل کیسه بوکس داشتم ورز میومدم . افتادم زمین . داشت میومد سمتم که کلا از روی زمین محوم کنه که چند تا زن و دختری که اونجا بودن گرفتنش و نذاشتن . من بلند شدم و تازه فهمیدم کی هستم و کجا هستم . من داشتم خودم رو می تکوندم و اون داشت جیغ و ویغ می کرد : پسره ابله نفهم . . . به من می گه چرا توپ گرده ؟ برو از بابات بپرس ایکبیری . . . 4 تا دختر مثل من باشن که جلو شما عوضیا وایسن دیگه جرات نمی کنین تیکه بندازین . . . .( عجــــب ، فکر کنم مدافع حقوق دختران بی زبون ایران ! بودن ایشون ) همینجوری داشت بد و بیراه می گفت . یه جوری عصبانی بود انگار بدترین تیکه تاریخ رو بهش انداخته بودم ، در ثانی ، من که تیکه ننداخته بودم . من خیلی جدی پرسیده بودم . حالا اینو چجوری به این کوه آتیش باید می گفتم رو نمی دونم . یه خرده رفتم جلو و گفتم : آخه خواهر من ، این چه حرفیه ؟ من اصلا قصدم تیکه پرونی نبود . من خیلی جدی پرسیدم . اینو که گفتم فیتیلش روشن شد . داشت میومد سمتم که دوباره گرفتنش . جالبه چند تا مرد هم منو گرفته بودن . فکر کنم گرفته بودن که کتک نخورم . زنا گرفته بودنش اما دهنش رو که نمی تونستن بگیرن : جدی پرسیدی ؟ اِ اِ اِ نگاه کنید مردم . . .تیکه انداخته بعد میگه جدی پرسیدم . . .تو بیخود کردی جدی پرسیدی . . .اصلا تو به چه حقی از من سوال می پرسی ؟ هان ؟ صداش واقعا داشت جماعت رو اذیت می کرد . گفتم : من جدی پرسیدم . حالا هم حاضرم با یه معذرت خواهی جبران کنم . گفت : معذرت خواهی ؟ چنان دماری از روزگارت دربیارم که اون سرش نا پیدا . . . یه جوری عصبانی بود که من یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه چیزه دیگه گفتم و خودم خبر ندارم . اما نه، هر چی فکر کردم دیدم فقط یه سوال ساده پرسیدم . . . گفتم : خب میگید چیکار کنم ؟ من الان کار دارم و باید برم . من از شما خانومای محترم خواهش می کنم ولش کنید بیاد منو بزنه و قضیه تموم شه . . . زنا یه خرده باهاش صحبت کردند و آروم شد . اومد کیفشو از روی زمین برداشت و به من نزدیک شد . گفت : خب ؟؟ گفتم : خب . . . گفت : د بگو دیگه . . . گفتم : چیو . . . ؟ گفت : مگه نمی خوای معذرت خواهی کنی آقای محترم ( محترم رو یه جوری گفت که از صد تا فحش بدتر بود ) . . گفتم : آهان . . . بله ، بله ، من واقعا جلوی همین جمع ازتون عذرخواهی می کنم . البته باز هم تاکید می کنم که اصلا قصدم تیکه پرونی نبود ، چون اصلا همچین آدمی نیستم ، من خیلی جدی سوال پرسیدم . . . اما ازتون معذرت می خوام که باعث سوءتفاهم شدم . . . دختره گفت : خیله خب ، فقط برو دعا کن من تو رو جای دیگه نبینم . . . کیفشو برداشت و رفت . موقع رفتنم یه نگاه چپکی ( یاد نگاهای راننده بخیر ) بهم انداخت و رفت . بلـــه ، مردم هم متفرق شدن و رفتن دنبال یه سوژه دیگه تو این شهر بی در و پیکر . . داشتم می رفتم سمت مقصدم که با خودم فکر کردم : واقعا این چه وضعیه ، اینم شد فرهنگ ؟ اون دختر مثلا نماینده قشر تحصیلکرده جامعمونه . . . به خودش زحمت نداد ازم سوال بپرسه که من جدی پرسیدم یا شاید شوخی کردم . . . هـــــــــی ، چی بگم . . . شاید اگه منم جای راننده تاکسی بودم روزی صد بار زیر لبم می گفتم آخه این چه وضعیه . . . واقعا هم آخه این چه وضعیه . . .
پ . ن : این فقط یک داستان است . . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت توسط محمد زندی |
|
|
واقعا راسته که تو بعضی موارد باید بگیم اینجا ایران است . چون یه سری حرکتا فقط از ایرانیا در میاد ، البته توهین نیستا ، این مطلب فقط و فقط جنبه طنز و شوخی داره . . .
منم خودم هم یه ایرانیه صد در صدم . . . . بگذریم ، بپردازیم به اصل مطلب که چرا بعضی وقتا باید بگیم اینجا ایران است . . . ۱. واقعا به یه سری از این راننده تاکسیا چی میشه گفت . رفیقم به یه راننده تاکسی میگه آقا بیزحمت میشه سیگارتون رو خاموش کنید ، به دودش حساسیت دارم . راننده هم برمیگرده و با یه نگاه و پوزخند آرنولدی میگه جوونای به سن تو کراک میکشن ، تو به دود سیگار حساسی . بلــــــــــه ، این از راننده تاکسیامون . . . ۲. کارت شارژامون که دیگه هیچ ، شارژ ایرانسل میخریم ۵۲۰۰ تومان ، تو موبایل که وارد میکنیم ۴۸۰۰ تومان شارژ داره ، بعد میگیم شارژ ۵۰۰۰ تومانی ، عجیب نیست ؟ ۳. اینم از یه سری از بانوان محترم کشورمان ، زنه نشسته با ناراحتی و بغض به دوستش میگه : دست رو دلم نذار که خونه ، به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد ، هم دوست پسرم . خدا بگم چیکار کنه این مسئولین محترم شبکه هایی مثل فارسی وان رو که هر چی میکشیم از اوناست ، خدا بگم چیکار کنه اون ویکتوریا رو که تمام مشکلات زنای ایرانی بخاطر اونه ، خدا بگم چیکار کنه این سیاوش قمیشی رو که خیلی قشنگ میخونه ( چه ربطی داشت؟ ) ، خدا بگم . . . . اِ بس کن دیگه تو هم . . . . ۴. همه اینا یه طرف ، دوست دختر آدم هم یه طرف . از اونم باید بکشیم . به دوست دخترت شارژ میفرستی بعد بهت میگه عزیزم ، تو بزنگ . خدا وکیلی سوختن نداره ؟ ۵. تبلیغاته تلویزیونمون که خدایی خیلی باحاله ، تبلیغ پارک آبی نشون میده ، یارو با شلوار و پیراهن ( بعضا تن افراد هم کاپشن دیده شده ) سر میخوره و با یه لبخند خیلی شیک میاد پایین . . . . . حالا برو تو شبکه های خارجی تبلیغ نگاه کن ، پوشک بچه هم که تبلیغ میکنه آدم حال میکنه انقدر قشنگه . ۶. جنسامون هم که عالی ، اصلا حرف نداره . میری تی شرت بخری می بینی رو تی شرته کلی آرم و شکل نایک داره ، بعد رو یقه ش زده تولیدی برادران عباس پور . . . . احسنت به برادران عباس پور . از این موارد زیاده ، اگه بخوام بگم به ۱۰۰ مورد هم میرسه . . . . فقط خواستم بگم داریم تو یه کشوری با این موارد زندگی میکنیم . . واقعا بعد از این موارد باید گفت : اینجا ایران است . . . . . . . همین .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت توسط محمد زندی |
|
|
تعریف شما از دوست دختر یا دوست پسر چیست . . . ؟ ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت توسط محمد زندی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هدف از ایجاد این دفترچه نوشتن یک سری مطالب و حرفهای شخصی است.....
در ضمن به این وبلاگ هم یه سری بزنید...واسه خودمه.. world-of-cinema.blogfa.com مـــحمــد زنـــدی تمامی مطالب و داستانک های این وبلاگ نوشته خودم است . |
|
RSS
|